http://www.ibna.ir/vdcaa6ne.49nwo15kk4.html
بررسی پادشاهی« بهرام چوبینه»در شاهنامه فردوسی
14 آذر 1387 ساعت 12:48
شانزدهمین مجموعه از درس گفتارهای فردوسی به « بررسی تاریخی بهرام چوبینه در شاهنامه فردوسی» اختصاص داشت./
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «سید ضیاءالدین ترابی» در نشست «بررسی تاریخی بهرام چوبینه در شاهنامه فردوسی» گفت: «داستان بهرام چوبینه، از داستانهای جذاب و عبرتآموز شاهنامه است که فردوسی در آن حقایقی را درباره سلسله اشکانی مطرح میکند که پیش از آن ساسانیان این حقایق را از تاریخ ایران پاک کردهاند.»
وی که در شانزدهمین مجموعه از درس گفتارهای فردوسی در شهرکتاب مرکزی سخن میگفت، با اشاره به اهمیت تاریخی «بهرام چوبینه» گفت: «این داستان از نظر اهمیت تاریخی و نیز از نظر نشان دادن وضعیت اجتماعی و آغاز افول دولت ساسانی، خواندنی و شگفتانگیز است.»
وی افزود: «بهرام چوبینه، از نژاد پارتیان، سرداری بزرگ بود که پس از تحقیر از سوی هرمزد و شورش علیه او، در زمان خسروپرویز چند ماهی بر تخت سلطنت مینشیند تا اینکه خسروپرویز، روم را به کمک میطلبد و با کمک سپاه روم، سلطنت از دست رفته را بازمییابد.»
این شاعر یادآور شد: «گردیه در شاهنامه، تنها خواهر بهرام است که تا آخرین لحظه پشتیبان او میماند و سوارکاری ماهری بهشمار میآید که در دلاوری بسان بهرام است و حتی پس از مرگ برادر، جامه رزم او را میپوشد و بر اسب بهرام مینشیند.»
به گفته
داستان «بهرام چوبینه» در شاهنامه فردوسی از نظر اهمیت تاریخی و نیز از نظر نشان دادن وضعیت اجتماعی و آغاز افول دولت ساسانی، خواندنی و شگفتانگیز است این منتقد ادبی، این داستان جذابیتهای خاصی دارد و نشان میدهد ساسانیان با روی کار آمدن، تحریف تاریخی در این دوره بهوجود آوردهاند. زیرا هنگامی که ساسانیان روی کار آمدند کتیبههای اشکانی را از بین بردند تا نامی از آنها باقی نماند.
نویسنده کتاب «یکصد شعر از یکصد شاعر معاصر جهان» افزود: «فردوسی در بخشی که از اشکانیان سخن میگوید به فقر اسناد اشاره میکند و می گوید: که از ایشان جز نام نشنیدهام و تنها در نامه خسروان دیدهام.اشکانیان 200 سال حکومت کرده و حکومت آنها ملوکالطوایفی بوده است.»
نویسنده کتاب «در بیکرانه آبی» گفت: «فردوسی به نامه خسروان در خداینامهها اشاره میکند که در زمان ساسانیان گردآوری شده است و در این کتاب بزرگ، اسمی از اشکانیان نیامده و تنها به نام شاپور اول و اشک اول اشاره شده است.»
نویسنده کتاب «گزیده ادبیات معاصر» افزود: «فردوسی اطلاعات خوبی درباره گذشته کهن ایران دارد و بر این اساس شاهنامه خود را بهزیبایی سروده است و در بخشی از این کتاب، پادشاهی بهرام چوبینه را به تصویر میکشد که چگونه به تنهایی قدرت ایران را در دست میگیرد.»
نویسنده کتاب «از زخمهای آیینه و چشم» در پایان سخنانش یادآور شد: «فردوسی در ضمن روایت داستان بهرام چوبینه در شاهنامه، پسر جوانش را از دست میدهد و مرثیه کوتاهی برای پسرش پیش از اینکه داستان بهرام چوبینه به پایان رسد، میآورد. مویه و زاری فردوسی برای فرزندش پایانبخش داستان بهرام چوبینه است.»
ایننشست شب گذشته (13 آذرماه) در شهرکتاب مرکزی برگزار شد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
«دیپاچه نوین شاهنامه » بهرام بیضایی
۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت ابوالقاسم فردوسی مبارک باد
شنبه ، 25 ارديبهشت 1389 ، 00:11
شماره:2909
فرهنگخانه :۲۵
بزرگداشت فردوسی
ارديبهشت ماه، روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي است؛ به اين بهانه نگاهي شده به فيلمنامه «ديباچه نوين شاهنامه»، نوشته بهرام بيضايي كه به همت انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است
نزديک آرامگاه فردوسي در توس ديواري است. باروي قديمي شهر توس. ديواري شکم داده به بيرون که شکل عجيبي دارد. مي تواني تجسم کني که اين ديوار، همان ديواري است که پيکر فردوسي توسي را بيرون از آن به خاک سپردند. يعني همان جايي که فيلمنامه درخشان «ديباچه نوين شاهنامه» آغاز مي شود.
در درس هاي روزنامه نگاري خوانده ايم که در نوشتن نبايد با صفت سر و کاري داشته باشيم. اما براي ديباچه نوين شاهنامه ترجيح مي دهم از صفت «درخشان» استفاده کنم. شايد بتوانم نشان دهم که اين فيلمنامه ساخته نشده بهرام بيضايي، تا چه حد به فردوسي اداي دين کرده است.
بهرام بيضايي در آثاري مانند «سه برخواني» (با سه «برخواني» اژدهاک، آرش و کارنامه بندار بيدخش؛ که اين سومي را خود او در سال ۱۳۷۶ در سالن چارسوي تئاتر شهر به روي صحنه برد)، «سياوش خواني»، نمايش «شب هزار و يکم» (در ايپزود نخست که به روايت ديگري از داستان ضحاک و فريدون مي پرداخت) و به نوعي در «مرگ يزدگرد»، به داستان ها و بن مايه هايي از شاهنامه فردوسي پرداخته است، اما فيلمنامه ديباچه نوين شاهنامه، از آن روي که مستقيما به زندگي فردوسي و مصائب سروده شدن بزرگ ترين حماسه تاريخ ايران مي پردازد، اثري يگانه است.
اين فيلمنامه که در سه زمان گذشته، حال و برش هايي از زمان شاهنامه اي مي گذرد، روايتي از مصائب فردوسي در سرودن شاهنامه است. روايتي که بهرام بيضايي استادانه آن را پي مي گيرد. البته اين بار هم همچون جمله مشهور ابتداي فيلمنامه «مرگ يزدگرد» که روايت تاريخ را از کشته شدن يزدگرد سوم به دست آسياباني در مرو به سخره مي گيرد، تلاش مي کند از زندگي مردي که زنده ماندن زبان و فرهنگ ايراني را تا حد زيادي مديون تلاش او هستيم، روايت خود را ارائه دهد. مردي که يک تنه در برابر مرگ فرهنگ و تاريخي بزرگ ايستاد؛ تاريخي که گردنکشان به کشتن آن برخاسته بودند.
دو
«ديشب خواب ديدم در ويرانه ها گنجي است، و زير خاکستر آتش بود. تا هر جا دويدم بر زمين خود را داراي نشانه اي يافتم. اين چشم کيست نگران، و آن انگشت کيست نمايانگر؟ اين کله گوشه ي کدام پهلوان و آن تار موي کدام دلارام؟ ديدم همه نياکان من اند.» شايد همين جملات از زبان فردوسي کافي باشد که آميخته شدن شاهنامه سرايي را با خون و رگ يکي از بزرگترين شاعران جهان نشان دهد. مردي که از نام و نان گذشت، تا به نامي ترين مرد تاريخ مبدل شود.
يا آنجا که در پاسخ مردي که از او مي خواهد با ستاندن زر و سيم، گوشه اي از روايات تاريخ را به نفع خانداني جعل کند، مي گويد: «اين نامه گورستان نيست و من سنگتراش، تا با درمي نام هر مرده بر سنگي بياورم. من آن مي نويسم که خواب زدگان را چشم بينا شود بر خويشتن شان در آينه»؛ گويي بر صداقت پژواک صداي خود در طول تاريخ گواهي مي دهد.
بيضايي در ديالوگ هاي ديباچه نوين شاهنامه روند کشته شدن تدريجي فردوسي را به دست جهل عالمان (!) به خوبي نمايش مي دهد. خصوصا آنجا که از زبان عالمي بي عمل، جرم فردوسي را به کار بردن واژه هاي پارسي عنوان مي کند: «دلدل به رخش مي بازد و جند به سپاه و ثار به خون و نظم به چامه و ايقاع به سرود و عمامه به دستار و خيبر به روئين دژ. خب ديگر چه مي ماند؟ حرم به مشکوي و قصاص به پاداش و محشر به رستخيز و اجل به مرگ! سوگ اگر هست بر سياوش است يا سهراب و شادي اگر هست بر جشن هاي ايراني است! عالمان عهد را دانشوران مي خواند و علم را دانش، و از پارسي هر لغت که نو مي کند سنگي است که بر مدارس پرتاب مي کنند و بر آنچه فضيلت و تقوي است!»
اتهام آتش پرستي و زنده کردن آئين «گبرکان» و بي اعتنايي به سلاطين و خوانين بي اصل عهد غزنوي، بخشي از آن چيزهايي است که زندگي نخبه اي از نخبگان اين سرزمين را به نابودي کشاند. با اين همه زندگي او ادامه يافته است و زبان فارسي را تا به امروز زنده نگاه داشته است. زباني که مانند فرهنگ ايراني از حمله مغول و تاتار و غز و ترک و افغان جان سالم به در برده است و به ما رسيده است.
سه
متن ديباچه نوين شاهنامه، متن فاخري است که حتي در توضيحات صحنه نيز فاخر باقي مي ماند. با اين همه از سال ۱۳۷۵ که براي نخستين بار توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان (ناشر آثار بهرام بيضايي) منتشر شده، نساخته باقي مانده است. در حالي که در بضاعت فيلمنامه نويسي ايران، چنين متني درباره فردوسي وجود دارد، پروژه اي همچون «چهل سرباز» مجال ساخته شدن و پخش از شبکه اي سراسري را مي يابد.
بحث درباره چرايي ساخته نشدن پروژه هاي عظيم به معناي واقعي، و عادت دادن سليقه و چشمان تماشاگران سينما و تلويزيون به پروژه هاي قلابي، بحثي تکراري است که راه به جايي نمي برد. فقط مي ماند دريغي و افسوسي. دريغ و افسوس از اينکه مظلوميت و تنهايي فردوسي، بزرگترين حماسه سراي تاريخ، تا عصر ما ادامه مي يابد.
۲۵ ارديبهشت ماه، روز بزرگداشت فردوسي است.
برداشت از :فرهنگخانه
۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت ابوالقاسم فردوسی مبارک باد
شنبه ، 25 ارديبهشت 1389 ، 00:11
شماره:2909
فرهنگخانه :۲۵
بزرگداشت فردوسی
ارديبهشت ماه، روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي است؛ به اين بهانه نگاهي شده به فيلمنامه «ديباچه نوين شاهنامه»، نوشته بهرام بيضايي كه به همت انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است
نزديک آرامگاه فردوسي در توس ديواري است. باروي قديمي شهر توس. ديواري شکم داده به بيرون که شکل عجيبي دارد. مي تواني تجسم کني که اين ديوار، همان ديواري است که پيکر فردوسي توسي را بيرون از آن به خاک سپردند. يعني همان جايي که فيلمنامه درخشان «ديباچه نوين شاهنامه» آغاز مي شود.
در درس هاي روزنامه نگاري خوانده ايم که در نوشتن نبايد با صفت سر و کاري داشته باشيم. اما براي ديباچه نوين شاهنامه ترجيح مي دهم از صفت «درخشان» استفاده کنم. شايد بتوانم نشان دهم که اين فيلمنامه ساخته نشده بهرام بيضايي، تا چه حد به فردوسي اداي دين کرده است.
بهرام بيضايي در آثاري مانند «سه برخواني» (با سه «برخواني» اژدهاک، آرش و کارنامه بندار بيدخش؛ که اين سومي را خود او در سال ۱۳۷۶ در سالن چارسوي تئاتر شهر به روي صحنه برد)، «سياوش خواني»، نمايش «شب هزار و يکم» (در ايپزود نخست که به روايت ديگري از داستان ضحاک و فريدون مي پرداخت) و به نوعي در «مرگ يزدگرد»، به داستان ها و بن مايه هايي از شاهنامه فردوسي پرداخته است، اما فيلمنامه ديباچه نوين شاهنامه، از آن روي که مستقيما به زندگي فردوسي و مصائب سروده شدن بزرگ ترين حماسه تاريخ ايران مي پردازد، اثري يگانه است.
اين فيلمنامه که در سه زمان گذشته، حال و برش هايي از زمان شاهنامه اي مي گذرد، روايتي از مصائب فردوسي در سرودن شاهنامه است. روايتي که بهرام بيضايي استادانه آن را پي مي گيرد. البته اين بار هم همچون جمله مشهور ابتداي فيلمنامه «مرگ يزدگرد» که روايت تاريخ را از کشته شدن يزدگرد سوم به دست آسياباني در مرو به سخره مي گيرد، تلاش مي کند از زندگي مردي که زنده ماندن زبان و فرهنگ ايراني را تا حد زيادي مديون تلاش او هستيم، روايت خود را ارائه دهد. مردي که يک تنه در برابر مرگ فرهنگ و تاريخي بزرگ ايستاد؛ تاريخي که گردنکشان به کشتن آن برخاسته بودند.
دو
«ديشب خواب ديدم در ويرانه ها گنجي است، و زير خاکستر آتش بود. تا هر جا دويدم بر زمين خود را داراي نشانه اي يافتم. اين چشم کيست نگران، و آن انگشت کيست نمايانگر؟ اين کله گوشه ي کدام پهلوان و آن تار موي کدام دلارام؟ ديدم همه نياکان من اند.» شايد همين جملات از زبان فردوسي کافي باشد که آميخته شدن شاهنامه سرايي را با خون و رگ يکي از بزرگترين شاعران جهان نشان دهد. مردي که از نام و نان گذشت، تا به نامي ترين مرد تاريخ مبدل شود.
يا آنجا که در پاسخ مردي که از او مي خواهد با ستاندن زر و سيم، گوشه اي از روايات تاريخ را به نفع خانداني جعل کند، مي گويد: «اين نامه گورستان نيست و من سنگتراش، تا با درمي نام هر مرده بر سنگي بياورم. من آن مي نويسم که خواب زدگان را چشم بينا شود بر خويشتن شان در آينه»؛ گويي بر صداقت پژواک صداي خود در طول تاريخ گواهي مي دهد.
بيضايي در ديالوگ هاي ديباچه نوين شاهنامه روند کشته شدن تدريجي فردوسي را به دست جهل عالمان (!) به خوبي نمايش مي دهد. خصوصا آنجا که از زبان عالمي بي عمل، جرم فردوسي را به کار بردن واژه هاي پارسي عنوان مي کند: «دلدل به رخش مي بازد و جند به سپاه و ثار به خون و نظم به چامه و ايقاع به سرود و عمامه به دستار و خيبر به روئين دژ. خب ديگر چه مي ماند؟ حرم به مشکوي و قصاص به پاداش و محشر به رستخيز و اجل به مرگ! سوگ اگر هست بر سياوش است يا سهراب و شادي اگر هست بر جشن هاي ايراني است! عالمان عهد را دانشوران مي خواند و علم را دانش، و از پارسي هر لغت که نو مي کند سنگي است که بر مدارس پرتاب مي کنند و بر آنچه فضيلت و تقوي است!»
اتهام آتش پرستي و زنده کردن آئين «گبرکان» و بي اعتنايي به سلاطين و خوانين بي اصل عهد غزنوي، بخشي از آن چيزهايي است که زندگي نخبه اي از نخبگان اين سرزمين را به نابودي کشاند. با اين همه زندگي او ادامه يافته است و زبان فارسي را تا به امروز زنده نگاه داشته است. زباني که مانند فرهنگ ايراني از حمله مغول و تاتار و غز و ترک و افغان جان سالم به در برده است و به ما رسيده است.
سه
متن ديباچه نوين شاهنامه، متن فاخري است که حتي در توضيحات صحنه نيز فاخر باقي مي ماند. با اين همه از سال ۱۳۷۵ که براي نخستين بار توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان (ناشر آثار بهرام بيضايي) منتشر شده، نساخته باقي مانده است. در حالي که در بضاعت فيلمنامه نويسي ايران، چنين متني درباره فردوسي وجود دارد، پروژه اي همچون «چهل سرباز» مجال ساخته شدن و پخش از شبکه اي سراسري را مي يابد.
بحث درباره چرايي ساخته نشدن پروژه هاي عظيم به معناي واقعي، و عادت دادن سليقه و چشمان تماشاگران سينما و تلويزيون به پروژه هاي قلابي، بحثي تکراري است که راه به جايي نمي برد. فقط مي ماند دريغي و افسوسي. دريغ و افسوس از اينکه مظلوميت و تنهايي فردوسي، بزرگترين حماسه سراي تاريخ، تا عصر ما ادامه مي يابد.
۲۵ ارديبهشت ماه، روز بزرگداشت فردوسي است.
برداشت از :فرهنگخانه
"ز شیر شتر خوردن..." از آن کیست؟
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده ست کار
که تخت عجم را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!
این دو بیت با وجود شهرت فراوانی که دارند و با آنکه در برخی چاپهای متداول شاهنامه ، در بخش "نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص" نقل شده اند ، به دلایل متعدد از استاد طوس نیستند. به همین علت است که در چاپ خالقی مطلق نیز به نشانه الحاقی بودن در میان [ ] آمده اند.
آقای ابوالفضل خطیبی - از شاهنامه شناسان معتبر این روزگار- در مقاله ای که پیش از این در نشر دانش منتشر کرده اند ، دلایل متعددی بر الحاقی بودن این بیتها اقامه کرده اند ، از این قبیل که (۱)این ابیات را در نسخه های کهن تر شاهنامه نمی توان یافت .(۲) ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی شود (۳)"تفو" از واژه ها شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده و از همه مهم تر اینکه(۴) تحقیر قومی به بهانه نوشیدن - مثلا - شیر شتر و برپایه نگرشهای قومی و نژادپرستانه دور از شان شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساسا در سراسر شاهنامه نمی توان چیزی یافت که بر ستیزه شاعر آن با دیگر نژادها و اقوام - صرفا - به خاطر مسائل نژادی دلالت کند. از همه اینها گذشته باید توجه داشت که ابیات مورد بحث در سیاق روایت آمده اند و حتی به فرض صحت ، لزوما بیانگر دیدگاه خود شاعر نیستند و...
حال که دانستیم این ابیات، به حکیم طوس و اثر انسانی و ارجمندی چون شاهنامه تعلق ندارند ، این سوال پیش می آید که این ابیات از کجا آمده اند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید نظری بیفکنیم به کتاب قصه حمزه که ظاهرا قدیمی ترین ماخذی است که این ابیات در آن، با کمی تفاوت، آمده اند.قصه حمزه یکی از کهن ترین روایتهای عامیانه است و آن را از زمره حکایات عیاران و جوانمردان می توان شمرد. تحریرهای مختلفی از این قصه سنتی که قرنها ورد زبان نقالان و قصاصان بوده وجود دارد که از آن جمله به رموز حمزه و حمزه نامه و حمزه صاحب قران و ...می توان اشاره کرد. روایت کهنی از این قصه نیز به زبان عربی وجود دارد که هنوز در سرزمینهای عربی مشهور است.مرحوم دکتر جعفر شعار قصه حمزه را در سال ۱۳۴۷ در دو جلد منتشر کرده است.در چند موضع از قصه حمزه ابیات مورد بحث به این صورت آمده اند:
به شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدین جا رسیده ست کار
که ملک عجم شان کند آرزو
تهو باد بر چرخ گردان تهو !
همان گونه که ملاحظه می فرمایید بین متن این بیتها در حمزه نامه با بیتهای منسوب به شاهنامه تفاوت معناداری مشاهده می شود . این تفاوت این گمان را تقویت می کند که کاتبان حمزه نامه یا مولف اصلی، آن را از شاهنامه به وام نگرفته اند. در نقل حمزه نامه به جای «تفو» « تهو» آمده که واژه ای کهن به همان معنی"تفو" است و به نظر می رسد از اصالت بیشتری برخوردار است. گویا کاتبان شاهنامه بعدا "تهو " را با تعبیر مانوس تر "تفو" عوض کرده اند.سیاق کاربرد این ابیات در حمزه نامه - بخلاف شاهنامه - طبیعی به نظر می رسد و مفهوم آن نیز با روایت کاتبان شاهنامه به شکل معناداری متفاوت است.
در روایت حمزه نامه، حمزه - قهرمان داستان - وارد دربار خسرو انوشیروان می شود و به واسطه خدمات و شجاعتهایی که از خود نشان می دهد ، مورد توجه پادشاه ایران قرار می گیرد، در نتیجه جمعی از درباریان بر او رشک می برند و «تاجها بر زمین زدند که فریاد از دست عرب کشکینه خوار و پشمینه پوش به ریگ بیابان پرورده! به شیر شتر خوردن و ....» مفهوم ابیات حمزه نامه ظاهرا این است که امان از این امیر حمزه عرب که کارش به جایی رسیده که در دربار پادشاه ایران نیز جایگاه والایی یافته و در ملک عجم او را طلب و آرزو می کنند...!
تاریخ دقیق تالیف قصه حمزه دانسته نیست.دکتر ذییح الله صفا معتقد بودند که کتاب قصه حمزه به دستور حمزة بن عبدالله خارجی که در قرن دوم هجری در نواحی شرقی ایران دستگاه حکومت داشته تالیف شده است. بر اساس این دیدگاه سابقه کتاب قصه حمزه به پیش از روزگار سروده شدن شاهنامه باز می گردد ،ولی هیچ قرینه تاریخی یا درون متنی وجود ندارد که سخن نویسنده محترم تاریخ ادبیات در ایران را تایید کند. به هرحال آنچه ما در مورد ماخذ این بیتها احتمال داده ایم نیز تنها یک احتمال است و اینکه آیا کاتبان شاهنامه این دو بیت جنجالی را از حمزه نامه که افسانه ای بسیار رایج در آن روزگار بوده گرفته اند یا از جایی دیگر، یا از پیش خود آنها را افزوده اند ، معلوم نیست. به قول علما :" الله اعلم"!
محمد رضا ترکی
برداشت از: فصل فاصله
عرب را به جایی رسیده ست کار
که تخت عجم را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!
این دو بیت با وجود شهرت فراوانی که دارند و با آنکه در برخی چاپهای متداول شاهنامه ، در بخش "نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص" نقل شده اند ، به دلایل متعدد از استاد طوس نیستند. به همین علت است که در چاپ خالقی مطلق نیز به نشانه الحاقی بودن در میان [ ] آمده اند.
آقای ابوالفضل خطیبی - از شاهنامه شناسان معتبر این روزگار- در مقاله ای که پیش از این در نشر دانش منتشر کرده اند ، دلایل متعددی بر الحاقی بودن این بیتها اقامه کرده اند ، از این قبیل که (۱)این ابیات را در نسخه های کهن تر شاهنامه نمی توان یافت .(۲) ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی شود (۳)"تفو" از واژه ها شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده و از همه مهم تر اینکه(۴) تحقیر قومی به بهانه نوشیدن - مثلا - شیر شتر و برپایه نگرشهای قومی و نژادپرستانه دور از شان شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساسا در سراسر شاهنامه نمی توان چیزی یافت که بر ستیزه شاعر آن با دیگر نژادها و اقوام - صرفا - به خاطر مسائل نژادی دلالت کند. از همه اینها گذشته باید توجه داشت که ابیات مورد بحث در سیاق روایت آمده اند و حتی به فرض صحت ، لزوما بیانگر دیدگاه خود شاعر نیستند و...
حال که دانستیم این ابیات، به حکیم طوس و اثر انسانی و ارجمندی چون شاهنامه تعلق ندارند ، این سوال پیش می آید که این ابیات از کجا آمده اند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید نظری بیفکنیم به کتاب قصه حمزه که ظاهرا قدیمی ترین ماخذی است که این ابیات در آن، با کمی تفاوت، آمده اند.قصه حمزه یکی از کهن ترین روایتهای عامیانه است و آن را از زمره حکایات عیاران و جوانمردان می توان شمرد. تحریرهای مختلفی از این قصه سنتی که قرنها ورد زبان نقالان و قصاصان بوده وجود دارد که از آن جمله به رموز حمزه و حمزه نامه و حمزه صاحب قران و ...می توان اشاره کرد. روایت کهنی از این قصه نیز به زبان عربی وجود دارد که هنوز در سرزمینهای عربی مشهور است.مرحوم دکتر جعفر شعار قصه حمزه را در سال ۱۳۴۷ در دو جلد منتشر کرده است.در چند موضع از قصه حمزه ابیات مورد بحث به این صورت آمده اند:
به شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدین جا رسیده ست کار
که ملک عجم شان کند آرزو
تهو باد بر چرخ گردان تهو !
همان گونه که ملاحظه می فرمایید بین متن این بیتها در حمزه نامه با بیتهای منسوب به شاهنامه تفاوت معناداری مشاهده می شود . این تفاوت این گمان را تقویت می کند که کاتبان حمزه نامه یا مولف اصلی، آن را از شاهنامه به وام نگرفته اند. در نقل حمزه نامه به جای «تفو» « تهو» آمده که واژه ای کهن به همان معنی"تفو" است و به نظر می رسد از اصالت بیشتری برخوردار است. گویا کاتبان شاهنامه بعدا "تهو " را با تعبیر مانوس تر "تفو" عوض کرده اند.سیاق کاربرد این ابیات در حمزه نامه - بخلاف شاهنامه - طبیعی به نظر می رسد و مفهوم آن نیز با روایت کاتبان شاهنامه به شکل معناداری متفاوت است.
در روایت حمزه نامه، حمزه - قهرمان داستان - وارد دربار خسرو انوشیروان می شود و به واسطه خدمات و شجاعتهایی که از خود نشان می دهد ، مورد توجه پادشاه ایران قرار می گیرد، در نتیجه جمعی از درباریان بر او رشک می برند و «تاجها بر زمین زدند که فریاد از دست عرب کشکینه خوار و پشمینه پوش به ریگ بیابان پرورده! به شیر شتر خوردن و ....» مفهوم ابیات حمزه نامه ظاهرا این است که امان از این امیر حمزه عرب که کارش به جایی رسیده که در دربار پادشاه ایران نیز جایگاه والایی یافته و در ملک عجم او را طلب و آرزو می کنند...!
تاریخ دقیق تالیف قصه حمزه دانسته نیست.دکتر ذییح الله صفا معتقد بودند که کتاب قصه حمزه به دستور حمزة بن عبدالله خارجی که در قرن دوم هجری در نواحی شرقی ایران دستگاه حکومت داشته تالیف شده است. بر اساس این دیدگاه سابقه کتاب قصه حمزه به پیش از روزگار سروده شدن شاهنامه باز می گردد ،ولی هیچ قرینه تاریخی یا درون متنی وجود ندارد که سخن نویسنده محترم تاریخ ادبیات در ایران را تایید کند. به هرحال آنچه ما در مورد ماخذ این بیتها احتمال داده ایم نیز تنها یک احتمال است و اینکه آیا کاتبان شاهنامه این دو بیت جنجالی را از حمزه نامه که افسانه ای بسیار رایج در آن روزگار بوده گرفته اند یا از جایی دیگر، یا از پیش خود آنها را افزوده اند ، معلوم نیست. به قول علما :" الله اعلم"!
محمد رضا ترکی
برداشت از: فصل فاصله
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
خوش است قدرشناسی

خوش است قدرشناسی که چون خمیده سپهر/ سهـــام حــادثه را عـاقبت کند قوسی
بــرفت شــوکــت محمـــود در زمــــانـــه نمـــانــد / جز این فسانه نشناخت قدر فردوسی
«جامی»
بــرفت شــوکــت محمـــود در زمــــانـــه نمـــانــد / جز این فسانه نشناخت قدر فردوسی
«جامی»
این تابلوی ِ ورودی ِ سرای حکیم ابوالقاسم فردوسی آفرینندهی شاهنامه، حماسه سرای بزرگ ایران و چراغ روشن شب های روزگاران ایران است.
شهرزاد درویش
برداشت از : آتشی که نمیرد
اشتراک در:
نظرات (Atom)